|
اونی که ساده رد شد و . . . غم توی بغض من شکست منو تو زندگیش ندید ارزش موندن و نداشت به پای بچگیم گذاشت می خواد بهم بگه نمون تنهایی مو بهونه کرد هدف واسه تیرش شدم گفت که اینم یه تجربست عشقمو به بازی گرفت + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 21:12 توسط سونا ترابی |
بارالها تنهایم . تنهایی ام را به بلندای آواز رهایی معنا بخش و آزادم کن از قید افکار آدمیزادی ... * * * اشهدان لا اله الا الله . . . اذان داره پخش می شه .هرگز اینقدر شیرین نشنیده بودم و اینقدر به موقع ... خدا جونم میدونی اینو رو حساب چی می ذارم ؟ رو حساب اینکه داری صدام می کنی ، که بیام پیشت ، رو حساب اینکه می خوای حرفای دلمو بشنوی ، رو حساب همه ی همه ی اتفاقای خوب دنیا می ذارم... + نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 15:37 توسط سونا ترابی |
می گن سخت ترین لحظه زندگی وقتیه که بفهمی برای کسی که تمام زندگیت بود فقط یه تجربه بودی ... نمی دونم !!!! شاید راست بگن ... تنها موندم میون این همه درخت علقا .... تنهایی ... چه واژه ی زود همگامی در میان انبوه همهمه . چه سکون ثامتی در غَلَیانِ شلوغی شهر . چه... چه و هزاران چه ... + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 12:5 توسط سونا ترابی |
امروز دعای نیمه ی شعبان رو خوندم . دلم قرص شد از بودنت و از سزاپا گوش بودنت ، از همه ی بزرگیت و از همه ی کوچیک بودنم ... بازم یادم اومد که وقتی تنها می شم ، فقطِ فقط تویی که می مونی . خدا جونم یه وقت تو هم از پیشم نری که اگه اینحوری شه من دیگه چیزی ازم نمی مونه . اینو خودتم میدونی ... می بینی ... خدا جونم این روزا خیلی دلم هواتو می کنه . می دونم چرا و می دونم تو هم می دونی چرا . پس خودت، بدون اینکه یه بار دیگه ازم بپرسی که چِمه ، کمکم کن . آخه تو که می دونی من از یادآوریشم غصه م می گیره . می دونی وقتی اومدم پیشت اولین چیزی که ازت می پرسم چیه ؟ می خوام اول از همه ازت بپرسم حکمتش چی بود؟!!!!!!!!!! حکمت این همه سال چی بود ... راستشو بخوای یه کوچولو ازت گله دارم ، می دونم لابد الان پیش خودت می گی : خوب منم ازت گله دارم تازه خیلی بیشتر از تو . اما خدا جونم ! تو و ظرفیت تو کجا و منِ بیچاره کجا ... + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 10:53 توسط سونا ترابی |
درد دل ...
خدا جونم خیلی دوسِت دارم ، عاشقتم . کاری کن توی هیچ لحظه ای از زندگیم بی تو نباشم ...کاری کن هیچ وقت خودم تنها نباشم که واقعا از اون روز و از اون لحظه می ترسم . خدا جونم کاری کن اگه حِسِّت می کنم یه حسِّ درست باشه نه یه حسِّ دروغ برای توجیح کارای خودم ... نباشی ، نمی دونم چه کارایی که ازم سر نمی زنه . خدا جونم از همه بهتر خودِ خودت منو میشناسی ، ازت می خوام جوری آزمایشم نکنی که روسیاه ازش بیرون بیام و ازت میخوام یکی از اون ساده هاشو برام سوا کنی هر چند می دونم در همه (شوخی بود ) مهربونتو بشنوم و ببینم ... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 1:45 توسط سونا ترابی |
همیشه می خواستم کودکی ام را زنده نگاه دارم ، همیشه می خواستم شادی در من غوطه ور شود و شادی را در دیگران غوطه ور کنم . همیشه می خواستم خوبی را معنی کنم ، زیبایی را معنی بخشم و باشم و مفید باشم . اما حال چیزی شدم که می دانم هیچ خوب نیست . همیشه می خواستم خوب باشم و شاید آنگاه که لازم بود خوبی نکردم ولی حال برای این حرف ها شاید دیر شده ... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 1:41 توسط سونا ترابی |
بعد از تو واژه ها همه از خود تهی شدند در گیرو دار حادثه ی بی تو بودنم بعد از تو لحظه ها همه بی نور گشته اند در اضطراب بودن و با تو نبودنمa بعد از تو آینه چه سکوتی شکسته است در جای جای ِ پیکرِ از هم گسسته ام بعد از تو خاطره چه غم انگیز گشته است در ناکجای ذهنِ پریشان و خسته ام بعد از تو شِکوه های دلم را کجا برم در واپسین دمان همین عمرِ باقی ام + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:46 توسط سونا ترابی |
کاش می فهمیدی اندکی قصه ی تنهایی من کاشکی می دیدی لحظه ای ، زاری و بی تابی من کاش می پرسیدی علت این همه دلگیری من کاش می دانستی حاصل آن همه غمگینی من کاشکی ، کاشکی ، هزاران کاش می شنیدی گلایه ی دل من + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:38 توسط سونا ترابی |
کاش می فهمیدی که چرا قلب منو ما خون است کاشکی می دیدی که چگونه تنمان در گور است کاشکی لحظه ای . فقط یک بار می شنیدی که حرفمان چون است... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 2:53 توسط سونا ترابی |
دلم پر است از این مردمان بس نامرد دلم پر است از این لحظه های درد آور دلم پر است از این حرف های جا مانده دلم پر است از این تیر های نا خوانده دلم پر است از این نیمه شب شبیخون ها دلم پر است از این جای حق نشستن ها دلم پر است از این اختناق در زنجیر دلم پر است از این التهاب بی تدبیر دلم پر است از این دردها و این بیداد از این سکوت ملال آور و چنین فریاد ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 2:20 توسط سونا ترابی |
|
| ||||||